ابراهیم تازه از مدرسه برگشته بود. تمام راه به فکر حرفهای معلمش بود که: آینده تو در همین روزها رقم میخوره. اگه درس بخونی اینده خوبی داری. خاندن مادر همه خوشبختی هاست و ... بخان فرزند، بخان! هنوز لباسش رو در نیاورده بود که صدایی شبیه فریاد به زبون عربی محلی گفت: ما با تو کاری نداریم. فقط پسرت که به ما توهین کرده باید ادب شه....از آنها اصرار و از پدر الحاح. لحظه به لحظه صداها اوج می گرفت. یکهو مهاجمان ریختند توی خانه شان، از در و دیوار! شاید که بتوانند برادش
برچسب:
نویسنده: میلاد امیری
تاريخ: دوشنبه
27 شهريور
1402 ساعت: 0:16