جلیل از درکه وارد شد سه تارش را از جایی که آویزانش کرده بود برداشت. مدتها بود که چیزی به یادش نیامده بود تا بنوازد. انگار دستها و انگشتانش هم دیگر توان سابق را نداشتند. پوست انگشتانش روی پوسته چوبی سه تارش لیز خورد و یک لحظه حس بدی به او دست داد. انگار همان گرد و خاک غلیظ بود که دستش را با خود کشیده بود. انگشت سبابه اش را روی قسمت دیگری از سه تار کشید. گردوخاکی نسبتاً غلیظ روی آن نشسته بود. کمی بین انگشتانش آن را چرخاند.
برچسب:
نویسنده: میلاد امیری
تاريخ: دوشنبه
27 شهريور
1402 ساعت: 0:16