کاش می شد با این راز در میـامیختم و حتی ازآن عبور میکردم. سلولهای بدنم به گل نشسته اند. باز تلاش میکنم اما... ، من فکر میکنم اگر نتوانم از این راز بگذرم هستم نیست میشود. (نمیدانم شاید هم نیست باشم یهتر است از اینکه با او در آمیزم!) خود را محکمتر به آن زدم شاید دری، راهی، سوراخی، حفره ایی بیابم و از اینجا که هستم بیرون روم، اما دریغ.... تازگی ها متوجه شده ام که هرچه بیشتر خود را به در و دیوار میزنم هوا سردتر میشود ، بیشنر اوقات هم برف می بارد.البته زود برفش
برچسب:
نویسنده: میلاد امیری
تاريخ: دوشنبه
27 شهريور
1402 ساعت: 0:16