يادم مي آيد وقتي هنوز بچه بودم، يك ماشين كوكي آتش نشاني داشتم كه خيلي دوستش داشتم. خيلي قشنگ بود. رنگش قرمز آتشي بود. از نظر خودم خيلي طبيعي به نظر مي رسيد. اما نمي دانم يك روز وقتي من نبودم از کجا سروكله یکی از دوستان پدرم پيدا شده بود و آن را با خود برده بود. البته اين چيزي بود كه مادرم مي گفت.در طول سالهاي اول زندگي تقريبا هر ماه يكبار يا دو ماه يكبار از مادرم مي پرسيدم: پس اين دوست بابا كي بر ميگرده و ماشينمو مياره؟ يا اينكه مي پرسيدم: دوست بابا
برچسب:
نویسنده: میلاد امیری
تاريخ: دوشنبه
27 شهريور
1402 ساعت: 0:16